کتاب النفحات‏الإلهية ص 6 --- صدرالدین قونوی

چاپ
PDF

نفحه‏اى الهى و كلى كه حاوى بيان مبدأ سفر الهى و منازل و لوازم و توابع آن و آن چه از اصول علوم و اسرارى كه بين مبدأ و منزل است، میباشد :

1/ 1 بدان كه حق سبحان چون ظهورش را به صورت كمال خويش كه پنهان در غيب هويتش كه فراگير ديگر احكام شئون ذاتى خودش است دوست مى‏داشت در هر شأنى از آن شئون به حسب آن شأن ظاهر گرديد نه براى اينكه ذاتش در آن شأن و همانند آن به حسب آن شأن ظاهر گردد بلكه براى اينكه هر يك از شئون حكم ديگر شئون وى را بدست آورده و در نتيجه هر فردى از افراد مجموع امر- همگيشان- به صورت همه و وصف و حكم او ظاهر شود و خويش را به آن شئون- به سبب آن چه كه خصوصيت هر شأن از آن شئون از مطلق ذات او از جهت جمعش با ديگر شئون اقتضا مى‏كند- بشناساند. لذا به آن‏ها (شئون) و به خودش- از آن جهت كه خودش هست و ظهور متعددش را در آن شئون به حسب آن شئون خلق گويند- آگاهى داد.

2/ 1 سپس گوييم: اين خلق به حسب غلبه حكم شأن بر حكم ذات و بر عكس و به حسب احاطه برخى شئون به احكام غير خود از قبيل تقدّم و تأخّر و پيروى و پيروى شده (تبعيت و متبوعيت) و فراخى و تنگى و اطلاق و تقييد تفاوت پيدا كرده و احكام كثرت آنها با احكام وحدت كه تعيّن به واسطه شئون مشخص نموده برخورد كرده و امتزاج يافته و در نتيجه بين آن‏ها امتزاجاتى گوناگون و كيفياتى مختلف پديد آمده كه همگى‏تقاضاى ظهورى ديگر را از او در هر آميزشى از اين آميزشات غيبى معنوى داشته، و همين آميزش‏ها- از جهت احديت- همگيشان اقتضا و استدعاى تعيّن دوّمى را از مطلق غيب ذات غير متعيّنش دارند.

3/ 1 بنا بر اين اسم «الاخر» به حكم متأخّر دوم برايش ثبوت يافت، همچنان كه اسم «الاوّل» به سبب ظهور سابق برايش ظهور يافته بود، و حكم «الأزل» و «الأبد» به واسطه (اين) دو حكم ظاهر گشته- و وسط- بين دو طرف تعيّن يافته و خلق برترى يافته و بستگى باز گرديده، و هر طرفى به اقسامى چند تقسيم گشته، همچنان كه وسط نيز به اقسامى- كه جامع حكم پس و پيش و آسمان‏هاى بلند و زمين پست و ستارگان و أرواح و مولّدات اصول وسطى از معدن و نبات و حيوانات ناخن‏دار و سنب و بال و غيره است- تقسيم گرديده است.

4/ 1 سپس گوييم: اين سير مراتب مفصّل منتهى به خلاصه‏اى متحصل از آن همه شد و قائم مقام همه اوصاف گشت و تحقق به مقام بلند يافت و به كمال قابليتش رسيد، و آن كس كه از آن (همه مراتب) پديد آمده و از جانب حق نيابت هر كارى را كه اراده نمايد داشته است، او را به نام انسان و خليفه و سايه ناميده و اجراى اوامر و فرامينش را در تمام خلايق از جهت منزل و محل به او عطا كرد.

5/ 1 سپس او را به خلايق شناسانيد شناسانيدن جامع ديگرى بين آن چه كه خصوصيت هر چيزى نسبت به او اقتضا مى‏كند و بين آن چه كه احديت جمع او نسبت به تمام اشيا اقتضاء مى‏كند، لذا بعضى كه احكام آثار بر آن‏ها غلبه دارد به گمان خويش از جهت اثر و اثر پذيرى او را شناخته، و برخى از جهت آن چه كه در او از اوصاف و شئونش تعيّن يافته با همه تفاوتى كه بين آن‏ها است يعنى تفاوتى كه نزد اهل تقييد اقتضا مى‏كند و آن پسنديده امور نسبت به اصل داده شود و غير پسنديده نزد او نسبت به غير وى را شناخته است، و بعضى ديگر او را به واسطه حكم علم وى در او (مخاطب) و امثال او شناخته و آن حكم را خطاب و كلام و تنزيل و نور و هدايت و امثال اينها ناميده است، در حالى كه غير صورت حكم علم او در مخاطب و رحمتش به احوال پنهان در آن علم- خواه معلوم يكى باشد و يا بيش از يكى- نمى‏باشد.

6/ 1 اين شأن او با هر موجودى مى‏باشد، يعنى حال تمام دوره كلّى او به او و بر او باز نمى‏گردد، جز صورت حكم علم پروردگارش به او و به لوازم (وجودى) او و آن چه كه به دايره حقيقى او احاطه دارد، يعنى صورت علم پروردگارش به ذاتش از جهت شأن او كه اين موجود صورت و مظهرش است، و همين طور اصل بر او- از آن چه كه پديد آورده و مى‏آورد- باز نمى‏گردد، مگر صورت علم او به خودش از جهت ذات و شئوناتش كه ظهور ذات در آن شئونات بى‏شمار است و با احديت عين احدى او كه منبع وحدت و كثرت‏است و همگان آن را مى‏دانند همراه است، ولى اين كار نسبت به بيشتر از مردم علم نيست.

7/ 1 از اين روى حكم به بازگشت حكم علم اينان بر خودشان نمى‏شود، بلكه گفته مى‏شود: اينان صورت گمان‏هاى خويش را درباره خدا در آن چه برايشان از جانب خداوند به حسب صورت علم پروردگارشان در أزل به ايشان به ايشان تعيّن يافته، جستجو مى‏كنند، چون او مى‏داند و بيشتر اينان نمى‏دانند، و تعريف تمام و كامل الهى در اين باره آمده كه فرموده: من نزد گمان بنده‏ام به من هستم.

8/ 1 و افراد كمى از خواص اهل الله درباره حق تعالى صورت علم او را به خودش جستجو مى‏كنند، و صورت علم او به خودش از جهت شئون او و احكام شئون كه بزودى- در آنان و به آنان در مراتب ظهور او با او و به واسطه آنان و در آنان و مراتب ظهورات آنان در حضرت او از جهت اينكه او آينه‏اى است مر آنان و حالاتشان را- معين و مشخص خواهيم نمود، و اينان صورت علم خداوند را به خودشان و به حالاتشان- بعضى‏شان نسبت به بعض ديگر- نيز كه پشت سر هم متلبّس به آن حالات مى‏شوند- يعنى حالى پس از حال ديگر- جستجو مى‏كنند، لذا علم به خودشان و به حقايق و حالاتشان را- از جهت تعلق علم پديد آورنده‏شان به خود و اينان- بدست مى‏آورند، از اين روى علمشان به خودشان و به پروردگارشان و آن چه كه علم پروردگارشان آنان را بدان آموخته- جز از جهت قدم و احاطه و كمال انبساط و گسترش بر معلومات و دوام آن و عدم انفعالش- مغايرت و اختلافى ندارد.

9/ 1 بنا بر اين علم خداوند سبحان قديم و منبسط و محيط و دائم و فعلى است، و اين بهره‏اى كه اينان از آن دارند عبارت از مقدار آن چه كه در خور دايره مقام ايشان و آن چه كه برابرى معنوى پيدا مى‏كنند، و بدين معنى خداوند اشاره كرده و فرموده: وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ من عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ، يعنى:

به هيچ چيز از علم او جز آن چه را كه او مى‏خواهد احاطه پيدا نمى‏كنند. (255- بقره) 10/ 1 اگر گفته شود: علم هر كسى مطابق علم حق تعالى است كه احاطه به تمام معلومات دارد؟ 11/ 1 جواب اين است كه: اعتبار علم حق تعالى از آن جهت كه صفت وى است مخالف تعلق علم او به علم غير خودش- به اعتبار اينكه آن صفت غير است- مى‏باشد«1»، اين را نيك بينديش كه اين بالاترين چيزى است‏كه انسان كشف مى‏كند و مورد توجهش است و برترين چيزى است كه از جانب پروردگارش به او عطا مى‏شود.

12/ 1 و چون اين را دانستى حال بدان كه احديت جمع شئون هر موجود- پديد آينده از تصورات و مدارك او و هر چه كه غير او ناميده مى‏شود- در پايان كار جايگاه و مقام اوست، يعنى در هر يك از دو منزلت كه تعيّن يافته و تمايل بدان دارد، و دو منزلت كه به نام سعادت و شقاوت ناميده شده به حكم غلبه و مغلوبيت كه بين احكام ذات حق و احكام شئون او واقع شده تعيّنى است، و علم او هم به آن‏ها اگر چه باز هم شئون اوست ولى از احكام ذات اوست كه پنهان در وحدت وى است، ولى آن جا يك تفاوتى هست كه آن را كاملان و هر كس كه خداى بخواهد مى‏داند. اينجا درياهايى (از علوم مكاشفه) هست كه نه ساحلى براى آن‏ها يافت مى‏شود و نه حدّ و مرزى، و رهايى از آن جز آن كس را كه خداى بخواهد ميسّر نمى‏باشد.

13/ 1 و نخستين غلبه‏اى كه گفتيم غلبه رحمت است بر غضب، و اين غلبه برترى طرف وجودى أشياء را كه ممكنات ناميده مى‏شوند بر طرف عدمى آن‏ها اقتضا مى‏نمايد، و عدمى بودن اشيا عبارت از استهلاك تعدد شئون است كه در مبحث وحدت خالص بدان اشاره شد، و اين حالت مغلوبيت شئون است و عكس آن ظهور امر در هر شأنى به حسب آن شأن مى‏باشد- نه به حسب امر-.

14/ 1 و اين مجازات (تلافى) عظمى و بزرگ و اين غلبه كه بين اين دو حقيقت واقع شده و از آن دو تعبير به رحمت و غضب- كه سبب هر ميل و اعتدال است- مى‏شود در مرتبه معانى و اجتماعات اسمائى براى بروز و ظهور أرواح و در مراتب أرواح براى بروز و ظهور احكام عالم مثال و آن چه كه در آن عالم از صورت‏ها و مظاهر كه هست قابل تعقل و ادراك مى‏باشد سپس اعتدال در صورت‏هاى طبيعى و آميزش‏هاى محسوس است و پايان كار ظهور هر شأنى به وصف همه شئون و حكم وحدت ذاتى و صورت اطلاق آن از انحصار در امرى بعينه پس از تحقق به همه- از جهت فعل و انفعال و ظهور و بطون و نقص و كمال- مى‏باشد، اين را نيك بينديش، و چه دور است تا بفهمى.

15/ 1 و هر كس كه علمش با نفسش و آن چه از حالات كه در آن دگرگونى مى‏يابد و آن چه از مراتب كه بدان- يعنى به علم پروردگارش به اين بنده- مى‏انجامد اتحاد پيدا كرد حكمش در او از حالات كه دگرگونى مى‏يابد علم و حال گرديده و پروردگارش در آن چه كه در او از شئون ذاتى و گونه‏گون بودن ظهور خودش است- به حسب هر شأنى كه در او ظاهر مى‏شود و براى مجلايش آن را اختيار مى‏نمايد- حكم مى‏كند، اين را نيك بينديش.